#ملورین_پارت_217
آرمیس-اینو از کجا آوردی ملورین؟
-نمیدونم از درخت آویزون بود حیوونکی پاش هم زخم شده...
آبدیس-فک کنم دیشب شهروین وقتی رفت برای زخم آرمیس یه چیزی بیاره که تمیزش کنیم اینو آورده.
-خوب چرا دست و پاش رو بسته و از درخت آویزونش کرده پسره ی خل و چل
آبدیس-نمیدونم، من انقد ترسیده بودم که توجهی نکردم.
روبه آرمیس کردم.
-راستی تعریف کن دیشب چه اتفاقی افتاده بود.
رنگش پرید و ترس توی چشم هاش موج می زد.
با صدای لرزونی گفت:- باشه شهروین بیدار بشه میگم بهتون.
آبدیس-خیلی گرسنمه
-یه خورده مربا و نون پیدا کردم دیروز توی خرت و پرتای اطراف چادر الان میارمشون.
خودم رو به سمت چپ کشیدم و کولم رو برداشتم.
مرباهای کوچیک تک نفره و یکم نون درآوردم و با دوقلوها شروع کردیم به خوردن.
-اهم اهم...یکم برا منم نگه دارین.
سرم رو بالاگرفتم و به شهروین که با چهره ی خواب آلود بالای سرم ایستاده بود نگاه کردم.
بعد از خوردن صبحونه خواستیم راه بیافتیم که شهروین شالم رو برداشت و خواست دست و پای خرگوش بیچاره رو دوباره ببنده...
خرگوش رو توی بغلم گرفتم و گفتم:-میخوای چیکار کنی؟
شهروین-دست و پاشو ببندم فرار نکنه این نهارمونه
با چشم های گشاد شده بهش زل زدم و بعد اخم غلیظی تحویلش دادم.
-لازم نکرده گناه داره ببین چقد نازه
romangram.com | @romangram_com