#ملورین_پارت_216


کش و قوسی به بدنم دادم و به اطراف نگاه کردم.

دوقلوها هنوز خواب بودن.

با یادآوری دیشب به سمت آرمیس رفتم و نگاهی به گردنش انداختم.

خوشبختانه فقط دوتا زخم کوچیک بود که انگار دیشب زخم رو زدعفونی و تمیز کرده بودن.

به سمت درخت رفتم و سعی کردم خرگوش رو که مدام تکون می خورد از روی درخت بردارم ولی هرکاری کردم قدم نرسید.

یکم اطراف رو از نظر گذروندم.

درست بین دوتا بوته ی بلند یه سنگ تقریبا بزرگ بود.

به سمت سنگ رفتم و به سختی روی زمین کشیدمش تا زیر درخت و رفتم روش. شالم که به درخت گره خورده بود رو باز کردم وخرگوش بیچاره رو توی بغلم گرفتم.

خیلی ناز بود،سفید بود و یه پاش و کنار چشم چپش خاکستری رنگ بود.

روی زمین نشستم و دست و پاهاش رو باز کردم.

پاش زخم شده بود.

بلند شدم و کولم رو برداشتم و دوباره سرجام نشستم.

از توی کوله تاپ دوبندم رو در اوردم.

دلم برای خرگوشه سوخته بود.

چاره ای نبود، با چاقو تاپم رو پاره کردم و با یه تیکش پای خرگوش رو بستم.

از علف های تازه ی کنار پام یکم کندم و درحالی که خرگوش توی بغلم بود به سمتش گرفتم.

اول ترسیده بود ولی بعد شروع کرد به خوردن.

با خرگوش سرگرم بودم که آرمیس بیدار شد.

به سمتم اومد و ذوق زده خرگوش رو ازم گرفت.

آبدیس هم یکم بعد بیدار شد و به ما ملحق شد.هر سه نفرمون با خرگوش مشغول شده بودیم و دیشب و اون اتفاقات ترسناک رو به کلی فراموش کرده بودیم.

romangram.com | @romangram_com