#ملورین_پارت_215
کمک کردم و آرمیس رو گذاشتم کنار ملورین بعد خودم اونطرف ملورین دراز کشیدم.
آبدیس هم کنار خواهرش دراز کشید و به دوثانیه نکشیده خوابش برد انگار نه انگار الان داشت از ترس می مرد.
ملورین رو توی بغلم گرفتم و به چشم های بستش زل زدم.
دستم رو توی موهاش فرو کردم.
مثل ابریشم نرم بود.
چقد مظلوم می شد وقتی میخوابید، مثل یه بچه ی ناز و دوست داشتنی...
سرش رو به سینم فشردم و موهاش رو بو کردم.
بوی خیلی خوبی می داد که حس خوبی بهم تزریق می کرد.
*ملورین*
صدای پرنده ها که آواز میخوندن باعث شد بیدار بشم.
لای چشمام رو که باز کردم صورت شهروین رو دیدم.
توی بغلش بودم.
بچه پررو همش من رو بغل می کرد.
(-نه که تو هم خیلی بدت میاد...-اعععع سلام وجدان جان چند وقته کم پیدایی:) -تو به دید زدنت برس)
بیخیال وجدانم شدم و به شهروین زل زدم.
با دستم رشته ی کوچیکی از موهاش که روی پیشونیش افتاده بود کنار زدم و ناخودآگاه آروم گونش رو بوسیدم.
نمیدونم چه اتفاقی افتاده بود برام که وقتی بهش نزدیک بودم، قلبم مثل قلب گنجشک می تپید.
با حس این که چیزی بالای سرم داره تکون میخوره به بالا نگاه کردم.
خدای من یه خرگوش بود که با شالم دست و پاش بسته شده بود و از درخت آویزون شده بود.
به سختی از بغل شهروین بیرون اومدم. خوشبختانه بیدار نشد.
romangram.com | @romangram_com