#ملورین_پارت_214
سرجام ایستادم.
صدا درست از پشت سرم بود.
نکنه دوباره برگشته باشه...
آروم خم شدم، چوب بلند و محکمی از روی زمین برداشتم و تو یه حرکت ناگهانی محکم زدم روی بوته...
چند لحظه صبر کردم خبری نشد.
بوته ها رو کنار زدم.
فقط یه خرگوش بود که با چوبی که توی سرش زده بودم انگار بیهوش شده بود چون هنوز نفس می کشید.
از روی زمین برداشتمش و لبخندی زدم.
خوب اینم نهار فردا...
بهتر بود نکشمش چون ممکن بود از بوی خون تازش حیوونای وحشی به سمتمون بیان.
از بین درخت ها رد شدم و خودم رو به دخترا رسوندم.
برگ ها رو روی سنگی گذاشتم و با یه سنگ دیگه لهشون کردم.
دستمال رو با آب برگ ها خیس کردم و به دست آبدیس دادم.
-دور زخمشو تمیز کن وگرنه عفونت می کنه.
تند تند سرشو تکون داد و شروع کرد به تمیز کردن زخم.
به سمت درختی که ملورین رو زیرش گذاشته بودم رفتم.
کوله رو برداشتم و یه شال بلند رو از توش بیرون کشیدم.
خوب چیز دیگه ای نبود همین شال بهترین چیزی بود که میتونستم باهاش خرگوش رو ببندم.
دست و پای خرگوش رو بستم و از درخت آویزونش کردم.
آبدیس زخم خواهرشو تمیز کرد.
romangram.com | @romangram_com