#ملورین_پارت_213


دیگه طاقت نیاوردم و چشمام سیاهی رفت داشتم می افتادم که توی آغوش گرم شهروین فرو رفتم و به عالم بی خبری پا گذاشتم.

*شهروین*

ملورین توی بغلم از هوش رفت.

باورم نمی شد که بدون کمک هیچکس تونسته بود به نیروهایی که الهه آناهیتا به مادربزرگش داده بود و حالا به ملورین ارث رسیده بود مسلط بشه...این این دختر واقعا خارق العادس.

همینجوری به ملورین زل زده بودم که آبدیس گفت:-خواهش میکنم زودتر بریم خواهرم اونجا تنهاست.

با یادآوری آرمیس فورا ملورین رو توی بغلم گرفتم و با قدم های بلند و سریع شروع به حرکت کردم.

تند تند راه میرفتم هرچند می دونستم خطری آرمیس رو تهدید نمیکنه...اونا ترسیدن حداقل تا فردا بهمون کاری ندارن.

به آرمیس رسیدم بیهوش روی زمین بود.

کنار درخت جایی روی علف های کوتاه و نرم پیدا کردم و ملورین رو اونجا گذاشتم.

به سمت آرمیس رفتم بیهوش بود ولی خوشبختانه زود رسیده بودیم و خون زیادی ازش نرفته بود.

دستمال پارچه ای کوچیکی توی جیب کوله بود. بیرون کشیدمش تا زخم آرمیس رو باهاش تمیز کنیم ولی به آبی احتیاج داشتم.

فکری به سرم زد وقتی داشتیم می اومدیم چنتا گیاه با برگ پهن دیدم شبیه به همون برگ هایی که طبیب دوران خودم ازش برای ترمیم زودتر زخم و زدعفونی توی جنگ ها استفاده می کرد.

نگاه کوتاهی به ملورین انداختم و در همون حال گفتم:-همینجا باش الان میام

آبدیس در حالی که هق هق می کرد محکم دستم رو گرفت.

آبدیس-نه تو رو خدا من میترسم جایی نرو

-نترس دو سه قدم اونطرف تره زود میام.

با اکراه دستش رو کنار کشید و دوباره روی زمین کنار خواهرش نشست.

چند قدم توی تاریکی جلو رفتم چراغ قوه رو پیش آبدیس گذاشته بودم که نترسه...

حدسم درست بود، از همون گیاها بود.

چندتا از برگاش رو کندم و خواستم برگردم که صدای خش خشی رو از لای بوته ها شنیدم.

romangram.com | @romangram_com