#ملورین_پارت_212


نعره ی وحشتناک بلندی سر داد و یک قدم دیگه عقب رفت.

حس خیلی خوبی داشتم اصلا نمی ترسیدم.

صدای لرزون آبدیس رو از پشت سرم شنیدم.

آبدیس-تو رو خدا جلو نرو ملورین...

برگشتم و نگاه خشکی بهش انداختم و بعد دوباره به کودک عجیب رو به روم زل زد.

با صدای خش دار بلندی که اگه از نزدیک شنیده می شد، پرده ی گوش رو پاره می کرد گفت:-جلو نیا

شروع کردم دویدن به سمتش...

تا این حرکت من رو دید شروع کرد به دویدن دیگه هیچ چیزی نمی فهمیدم فقط لابه لای درخت ها دنبال یه موجود ترسناک خوناشام می دویدم.

بلاخره بهش نزدیک شدم.

موهاش رو از پشت سر محکم کشیدم و گرفتمش که یهو توی دستم غیب شد.

سرم رو فورا به اطراف چرخوندم و سعی کردم پیداش کنم اما نبود.

نفس نفس میزدم و سعی داشتم پیداش کنم که صدای شهروین متوقفم کرد.

شهروین:-دیگه نمیتونی بگیریش.

برگشتم ،به آبدیس و شهروین که نفس نفس می زدن نگاه کردم.

آبدیس جلو اومد، توی چشمام زل زد و بریده بریده گفت:-ملو...رین...چ...چشمات

-چی شده؟

کوله رو به سمتم گرفت.

احساس سبکی داشتم و سرم گیج می رفت.

توی آینه ی تزئینی کوچیکی که روی کوله بود به خودم نگاه کردم ولی تاریک بود و نمی دیدم که شهروین با چراغ قوه یکم اطراف رو روشن کرد.

توی چشمام رگه های طلایی رنگی بود و خیلی جالب شده بود.

romangram.com | @romangram_com