#ملورین_پارت_211
آبدیس چشمام رو محکم بسته بود و بازوم رو سفت تر گرفت.
با دیدن صحنه ی رو به روم محکم چشمام رو بستم و جیغ بنفشی کشیدم که حتی گوش های خودم درد گرفت.
یه بچه با قیافه ای عجیب روی قفسه ی سینه ی آرمیس نشسته بود.
رنگ پوستش انقد سفید بود که چشم رو می زد انگار روحی توی بدنش نبود.
چشم هاش خیلی درشت بود شاید اندازه ی یه گردوی بزرگ و سفید...چشم هاش مردمک نداشت و به من زل زده بود.
لبهای برجسته ی بزرگی داشت که خون سرخ رنگی تا روی چونش ریخته بود.
دستم رو محکم روی دهنم گذاشتم که جیغ نکشم و با چشم های گشاد شده از ترس بهش زل زدم.
دست و پام می لرزید و هر لحظه منتظر بودم از هوش برم.
از ترس نفس نفس می زدم ناخودآگاه یک قدم عقب گذاشتم.
شهروین هم رنگش پریده بود اما به روی خودش نمی آورد.
نگاهم به آرمیس افتاد که بیهوش روی زمین افتاده بود.
روی گردنش جای دوتا سوراخ بود. خون از گردنش بیرون می زد و روی زمین می ریخت.
یک قدم دیگه عقب رفتم که حس کردم تموم تنم یخ زد.
دیگه حرکاتم دست خودم نبود انگار شخص دیگه ای داشت هدایتم می کرد.
دستم رو به شدت از دست شهروین بیرون کشیدم، برگشت و با تعجب به چشم هام زل زد انگار چیز فوق العاده تعجب آوری دیده بود چون چشماش گرد شده بود.
سرم رو چرخوندم و به اون بچه ی ترسناک زل زدم.
عجیب بود اصلا ازش نمیترسیدم.
اون موجود زشت وقتی به چشمام نگاه کرد از روی بدن بی جون آرمیس بلند شد و یک قدم به عقب،توی تاریکی، برداشت.
از چشم هاش ترس رو میخوندم.
ناخوآگاه پوزخندی بهش زدم و یک قدم جلو رفتم.
romangram.com | @romangram_com