#ملورین_پارت_210


زمان خوابش کم کم داشت تموم می شد اگه بیدار می شد خیلی وحشت می کرد.

باید هرچه زودتر پیداشون کنم.

دست ملورین توی دستم بود حتی یه لحظه هم نباید از خودم دورش می کردم.

آبدیس ترسیده بازوی ملورین رو محکم گرفته بود و کنارش قدم بر می داشت.

از همون اول هم نباید هیچکدوم از دختر ها رو میاوردم هرچند فرق چندانی نمیکرد.

اون پیرزن خرفت اگه دلش میخواست میتونست به راحتی وارد ویلا بشه و همه رو نابود کنه...

کارمون واقعا سخت شده با اومدن اون شیطان شانس پیروز شدنمون پنجاه پنجاست.

*ملورین*

هوا رو به تاریکی می رفت.

خوشبختانه لباس هام و یکم از وسایل سالم بود.

لباس گرم تری تنم کردم و دو دست از لباس های خودم و یواشکی یه دست از لباسای شهروین رو توی کوله انداختم و هرچی کنسرو غذا و مواد غذایی مونده بود گذاشتم توی کولم...

آبدیس هنوز داشت آروم اشک می ریخت.

هوا دیگه کاملا تاریک شده بود صدای خش خش کشیده شدن جسمی توی تاریکی به گوشم خورد.

ترسیده ناگهان سر جام ایستادم و دست شهروین رو محکم فشار دادم.

ایستاد بدون این که بهم نگاه کنه اطراف رو از نظر گدروند.

زیرلب گفت:-لعنتی خیلی تاریکه...

یهو یادم اومد که یه چراغ قوه توی کوله هست.

چراغ قوه رو از کوله در آوردم و درحالی که دستام می لرزید به شهروین دادم.

لبخند محوی زد و از دستم گرفتش...

دکمه ی چراغ قوه رو فشرد و جلومون روشن شد.

romangram.com | @romangram_com