#ملورین_پارت_209


بلند بلند هق هق می کردم و به سرنوشت خودم لعنت می فرستادم.

*شهروین*

آبدیس و ملورین توی بغل هم گریه می کردن...دیدن ملورین تو اون وضع اعصابم رو بهم می ریخت.

با اخم و تحکم گفتم:-بسه انقد آبغوره نگیرین.

ملورین سرش رو چرخوند و بهم زل زد.

مروارید های براق اشکش توی چشم های دریاییش میدرخشید و غم چهرش داشت قلبم رو می سوزوند.

ملورین دختر مغرور و لجبازی بود دیدنش گریون خیلی سخت بود.

ناخودآگاه جلوش زانو زدم و با سر انگشت هام اشک هاش رو پاک کردم.

گونه هاش سرخ شد و سرش رو پایین انداخت.

این دختر واقعا دوست داشتنی بود، دوست داشتم محکم توی بغلم بگیرمش...

با صدای سرفه ی ریزه میزه ای به خودم اومدم.

تازه متوجه موقعیتم شدم. جلوش زانو زده و بهش زل زده بودم، آبدیس هم با تعجب بهمون نگاه می کرد.

فورا بلند شدم و گفتم:-بهتره از اینجا بریم.

ملورین لبش رو گاز گرفت و بلند شد.

چقدر کنترل کردن خودم سخت شده بود، نمیدونم این دختر داشت چه بلایی سرم می آورد.

واقعا خنده دار بود من چندین هزارسال ازش بزرگتر بودم ولی وقتی کنارم بود قلبم دیوانه وار به قفسه ی سینم می کوبید.

سرم رو محکم تکون دادم و شروع کردم به راه رفتن.

الان وقت فکر کردن به این چیزا نبود باید میفهمیدم شایان چه بلایی سر بقیه آورده...

نیاسان پسر باهوشی بود نمیدونم چرا گول شایان رو خورده بود.

از همه بیشتر نگران نیسا بودم.

romangram.com | @romangram_com