#ملورین_پارت_208


آروم به سمت چادر ها قدم برداشتیم. چادر ها رو گشتیم، همه وسایل بهم ریخته شده بود و روی زمین ریخته بود.

چادر شهروین سالم تر از بقیه بود و هنوز سرپا بود.

بی صدا اشک می ریختم. یعنی سر دوستام و خانوادم چه بلایی اومده بود.

صدای هق هق آرومی رو شنیدم.

دستم رو از دست شهروین بیرون کشیدم و به سمت چادر کوچیکی که مال شهروین بود دویدم.

رفتم توی چادر...

آبدیس روی زمین نشسته بود و چشماش رو محکم بسته بود، چاقو رو به طرف من گرفته بود و با صدای لرزونی گفت:-به خدا جلو بیای میکشمت.

-آبدیس منم ملورین...

لای چشم هاش رو باز کرد ،با دیدنم خودشو انداخت توی بغلم و بلند زد زیر گریه لا به لای گریه هاش کلمات نامفهموی میگفت...

نگران بهش زل زدم یعنی چه اتفاقی افتاده بود....

آبدیس رو از خودم جدا کردم و به چشم های پراز اشکش خیره شدم.

-تو رو خدا بگو چی شده جون به لبم کردی...

با هق هق گفت:-شایان اومد و گفت که همه چیز درست شده و تو و شهروین بیرون جنگل منتظر ما هستین، گفت وسایل رو بعدا میبریم. حصار اطراف رو تیکه تیکه کرد و گفت راه بیافتیم از جنگل بریم بیرون ولی من بهش شک کرده بودم حس خوبی بهش نداشتم.

پشت سرش راه افتادیم ولی من یواشکی فرار کردم و برگشتم توی چادرها ولی چند تا سایه پشت سرم بودن که دویدم و گمشون کردم. خیلی ترسیده بودم ملورین خیلی زیاد.

اومدم توی چادر شهروین و همون خنجری رو که شهروین به همه داده بود رو پیدا کردم.

یکم که توی چادر نشستم صداهای خرناس مانند ترسناکی شنیدم از لای زیپ باز چادر دیدم.

آدمای ترسناک عحیبی کل چادرها رو پاره پاره کردن حتی این چادرو ولی از شانس خوب من توی این چادر نیومدن...تقریبا یه ربع میشه که رفتن.

بلند زد زیر گریه و ادامه داد:-ملورین تورو خدا زودتر از اینجا بریم من خیلی میترسم.

اشکام دونه دونه روی گونم می چکیدن و کل صورتم رو خیس کردن.

یعنی چه بلایی سر دوستام و خانوادم اومده بود.

romangram.com | @romangram_com