#ملورین_پارت_207


دستام رو به کمرم زدم و باحرص گفتم:-تو خیلی فیلی منو موش میبینی

تک خنده ای کرد و گفت:-حرص نخور زودباش باید بریم.

این رو گفت و به سمت راست قدم برداشت.

دنبالش راه افتادم.

تقریبا سه ساعت خوابیده بودیم و هوا نسبت به ظهر سردتر شده بود.

تو دلم همش دعا می کردم که هرچه زودتر به چادرها برسیم تا حداقل یه چیزی تنم کنم.

پشت سر شهروین قدم برمی داشتم خوشبختانه اتفاق بدی برامون نیافتاده بود و این خودش شک برانگیز بود.

هوا دیگه رو به تاریکی می رفت.

با صدای زوزه ی گرگ ها پا تند کردم تا به شهروین برسم...

کنارش رفتم و دستش رو گرفتم.

نیم نگاهی بهم کرد و لبخند زد.

زیر لب گفت:-دیگه نزدیک شدیم.

این رو گفت و دستم رو محکم فشرد.

احساس آرامش کردم.

وقتی کنارم بود ترسم خیلی کمتر می شد و احساس آرامش بیشتری داشتم.

از دور چادر ها رو دیدم.

ذوق زده دست شهروین رو ول کرد و دویدم ولی هنوز نرسیده به چادر ها توی راه متوقف شدم.

دستم رو روی دهنم گذاشتم.

همه چادر ها پاره پاره شده بودن! انگار کسی با چاقوی تیزی پارشون کرده بود. حصار دور چادر ها تیکه تیکه شده و روی زمین افتاده بود.

شهروین خودش رو به من رسوند ودستم رو گرفت.

romangram.com | @romangram_com