#ملورین_پارت_206


تمام مدت بی حرکت بودم که بلاخره ازم جداشد.

پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند و هردو توی چشم های هم غرق شدیم.

خواستم چیزی بگم که انگشت اشارش رو روی لبم گذاشت.

شهروین-هیس...

این رو گفت و سرم رو به سینش فشرد.

دستش رو توی موهام فرو کرد و آروم موهامو نوازش کرد.

عطرش رو با تمام وجود وارد ریه هام کردم.

قلبم به شدت میتپید و با نوازش های شهروین نفهمیدم کی خوابم برد.

با حس این که کسی بهم زل زده یکی از چشمام و باز کردم و اولین چیزی که دیدم صورت دوست داشتنی شهروین بود.

هنوز توی بغلش بودم.

توی چشماش زل زدم.

وقتی اخم نمی کرد چهرش خیلی مظلوم و دوست داشتنی می شد.

همه چیز انقد سریع اتفاق افتاده بود که نفهمیدم چطوری شهروین تموم قلبم رو به نام خودش زد.

تک سرفه ای کرد و درحالی که سعی می کرد جلوی خندش رو بگیره گفت:جات راحته؟

تازه متوجه موقعیتم شدم.

مشتی به بازوش زدم و گفتم:-نخیرم

این رو گفتم و فورا از بغلش بیرون اومدم.

ایستادم گونه هام داغ شده بود و مطمعن بودم از خجالت سرخ شدم.

شهروین بلند زد زیر خنده... بلند شد و به سمتم اومد. با انگشتش ضربه ای به نوک دماغم زد.

شهروین-وقتی خجالت میکشی خیلی بامزه میشی موش کوچولو

romangram.com | @romangram_com