#ملورین_پارت_205


به سمتش رفتم و با فاصله ازش گوشه ای دراز کشیدم.

سرم بود تاپم نازک بود و سرما به تموم بدنم نفوذ کرده بود.

توی خودم مچاله شدم.

بازوهام رو بغل کرده بودم که یهو توی جای گرمی فرو رفتم.

به سختی چرخیدم.

توی بغل شهروین بودم.

خجالت زده سرم رو پایین انداختم که اروم با دستش چونم رو گرفت و سرم رو بالا آورد.

توی چشمام زل زد و لبخند محوی زد.

دستش رو زیر سرم گذاشت و کامل توی بغلش کشیدم.

بدون هیچ حرفی توی چشمام زل زده بود که خجالت زده چشمام رو بستم.

لب زد:-چشماتو باز کن.

با همون چشمای بسته ابروهام رو انداختم بالا...

شهروین- چشماتو باز نمیکنی نه؟

سرم رو به نشونه ی نه تکون دادم.

یهو گرمی لب هاش رو روی لب هام حس کردم.

هجوم خون رو به صورتم خیلی خوب فهمیدم.

گر گرفتم.

یعنی این کوه غرور دوسم داشت؟

من چی دوستش داشتم؟

معلومه عاشقش بودم این مرد تنها کسی بود که قلبم رو دزدیده بود.

romangram.com | @romangram_com