#ملورین_پارت_204


با خستگی ایستادم.

-دیگه نمیتونم راه برم.

شهروین ایستاد و سرش د به طرفم چرخوند.

اخمی کرد و دستش رو توی موهاش کشید.

شهروین-باشه یکم استراحت می کنیم.

به سمت درختی رفتم و کنارش نشستم.

به درخت تنومند تکیه دادم و پاهام رو دراز کردم.

نفس عمیقی کشیدم.

گرسنه بودم.چشمام رو بستم تا یادم بره...

با صدای بهم خوردن دوتا سنگ لای چشمام رو باز کردم.

شهروین آتیش درست کرده بود و کنارش روی زمین یه عالمه قارچ وحشی افتاده بود.

چشمام برقی زد و از جام بلند شدم و کنار شهروین جلوی آتیش نشستم.

شهروین از چوب به عنوان سیخ کباب استفاده کرد و قارچ ها رو کباب کرد.

یکی از سیخ ها رو به سمت من گرفت.

ذوق زده سیخ رو از دستش گرفتم و شروع کردم به خوردن.

شهروین زودتر از من خورد و بلند شد.

چند تا برگ پهن از درخت های اطراف کند و روی زمین انداخت و روشون دراز کشید.

آتیش دیگه خاموش شده بود و منم حسابی سیر شده بودم.

گیج به شهروین نگاه کردم که دراز کشیده بود و یه دستش زیر سرش بود.

چشماش رو بسته بود ولی خواب نبود.

romangram.com | @romangram_com