#ملورین_پارت_203


- چی شده؟

شهروین دستم رو گرفت و دنبال خودش کشید.

دستم رو از دستش بیرون کشیدم و دست هام رو روی سینم قفل کردم.

-تا وقتی نگی چی شده من نمیام.

شهروین عصبی بهم نگاه کرد و گفت:-الان وقت لج کردن نیست ملورین اینجا خیلی خطرناکه بیا برات توضیح میدم.

ناچار دنبالش راه افتادم.

از غار بیرون رفتیم و به سمت جنگل قدم برداشتیم.

هوا روشن تر شده بود و خورشید دیگه داشت طلوع می کرد ولی حس عجیبی توی دلم بود که ترس عجیبی رو بهم القا می کرد هرچند امروز انگار روز ارامی بود.

نمیدونم شهروین این همه نیرو رو از کجا آورده بود که به سرعت راه می رفت و من هم که دستم توی دستش بود دنبالش کشیده می شدم.

پا تند کردم و باهاش هم قدم شدم.

انقد تند راه می رفتیم که نفس نفس میزدم.

بریده بریده گفتم:-نمیخوای بگی چی شده؟

زیرچشمی نگاهی بهم کرد و دوباره به روبه روش زل زد.

شهروین-باید هرچه زودتر تو،دوقلو ها، ماهرخ ونیسا حتی وهرام رو از جنگل دورکنم، اینجا بودنتون خطرناکه...

توی فکر فرو رفتم.

میدونستم خیلی خطرناکه ولی شهروین و نیاسان چطوری میخواستن به تنهایی با اون همه نیرو مبارزه کنن.

سکوت سنگینی بینمون برقرار بود و فقط سریع راه می رفتیم.

هوا یکم سرد بود و چون لباس نداشتم خیلی سردم شده بود.

خورشید که وسط آسمون بود نشون میداد که دیگه ظهر شده...

خیلی خسته شده بودم و از خستگی پاهام نبض می زد.

romangram.com | @romangram_com