#ملورین_پارت_202


با صدای خسته و پراز دردی گفت:-اول خودت بخور رنگت پریده...

-نه

این رو گفتم و دوباره تمشک رو جلو بردم.

اخم غلیظی کرد و با تحکم گفت:-گفتم اول خودت.

خسته بودم و حوصله ی بحث نداشتم.

تمشکو توی دهنم گذاشتم و بعد یکی هم به شهروین دادم. به نوبت یکی خودم میخوردم و یکی به اون میدادم تا تموم شد.

ضعفم کمتر شده بود ولی هنوز گرسنه بودم.

سوالی ذهنم رو درگیر کرده بود.

سرم رو بالا آوردم و پرسیدم:-چی شد که ما از اینجا سر درآوردیم؟

شهروین تک سرفه ای کرد و گفت:- فکر میکنم چون به شدت احساس خطر کردی، روحت از الهه آناهیتا کمک خواسته و به لطف اون ما الان اینجا هستیم.

-حالا باید چیکار کنیم؟

شهروین-باید برگردیم به طرف چادرها البته اگه پیدامون نکنن و مجبور نشیم باهاشون بجگیم.

یهو از اون هیولایی که چند شب پیش دیدم یادم اومد و ساکت شدم.

شهروین-چی شده چرا رنگت پریده؟

با تته پته گفتم:-خوب راستش دو...سه شب پیش من یه چیزی دیدم.

شهروین-چی؟

-شیطان!

شهروین با چشم های گشاد شده بهم زل زد.

شهروین به سختی سریع بلند شد.

متعجب بهش زل زدم.

romangram.com | @romangram_com