#ملورین_پارت_201
توی آب چشمه تمیز شستم.
صدای شکمم دراومده بود. یادم نبود آخرین بار کی غذا خوردم.
اطراف رو به دقت نگاه کردم که چشمم به یه بوته تمشک افتاد.
به سمتش رفتم، تا جایی که تونستم چیدم و گوشه ی تاپم رو بالا گرفتم و همشو ریختم روی تاپم.
دیگه بیشتر از بن میترسیدم تنها توی جنگل باشم پا تند کردم و خودمو به غار رسوندم.
حسابی گرسنه بودم ولی ترجیح دادم اول زخم های شهروین رو تمیز کنم.
روی تخته سنگی رو با گوشه ی مانتوم تمیز کردم و تمشک ها رو ریختم روش...
تاپم به گند کشیده شده بود و از تمشک ها رنگ گرفته بود.
شروع کردم به تمیز کردن زخم های شهروین...صدای ناله ی پر از دردش کل غار رو پرکرده بود.
همه زخم هاش رو تمیز کردم. مجبور شدم مانتوم رو پاره کنم و زخم های عمیقش رو ببندم.
وقتی کاذم تموم شد و سرم رو بالا آوردم توی یه جفت تیله ی خاکستری آرامش بخش غرق شدم.
توی چشمام زل زده بود و چیزی نمی گفت.
لب زدم:-خوبی؟
فقط سرش رو تکون داد.
یهو به بازوهای لختم نگاه کرد و بعد به زخماش که مانتوی پاره پاره شده ی من شده بود پانسمانش...
لبخند محوی زد.
تازه به خودم اومدم اصلا حواسم نبود که با یه تاپ دوبنده روبه روش نشستم ولی خوب کاری هم نمیتونستم بکنم.
تمشک ها رو برداشتم و به سمتش گرفتم.
دستش رو آورد بالا وخواست یکی برداره که اخ بلندی گفت. حق داشت بدنش پر از زخم بود.
بدون هیچ حرفی جلو رفتم و اولی تمشک رو جلوی دهنش گرفتم.
romangram.com | @romangram_com