#ملورین_پارت_200
همون شبح های ترسناک وحشت زده خیلی غریزی و ناخودآگاه خودم رو توی بغل شایان انداختم و سرم رو روی سینش فشردم.
شایان که انگار از این کار من خوشش اومده بود، دست هاش رو محکم دورم قفل کرد.
سرم روی سینش بود و لباسش از اشک هام خیس شده بود.
با فریاد مردونه ای به خودم اومدم.
خدای من شهروین داشت اونجا نابود می شد و من از ترس خودم رو توی بغل این عوضی انداخته بودم.
دستام رو روی قفسه ی سینش گذاشتم و حلش دادم.
ازم جدا شد. نمیدونم اون همه نیرو توی وجودم از کجا اومد که به طرف شهروین دویدم.
حس کردم اون سایه ها دنبالم میدون پاهام می لرزید اما سرعتم رو بیشتر کردم.
پیرزن شهروین رو گوشه ای پرت کرد و دوباره داشت به سمتش می رفت که من زودتر بهش رسیدم.
جلوش زانو زدم و دستم رو روی قفسه ی سینه ی خونش گذاشتم که تعادلم رو از دست دادم و پرت شدم توی بغلش و از گریه ی زیاد بیهوش شدم.
با صدای ناله ای از خواب پریدم.
توی بغل شهروین بودم و توی یه غار...مطمعن بودم توی اون غار نمناک و تاریک قبل نیستیم.
هوا گرگ و میش بود و خورشید هنوز طلوع نکرده بود.
نمیدونستم اینجا چیکار می کنیم و کی اومدیم اینجا ولی اگه شایان و اون شیاطین ما رو اینجا اورده بودن الان دست و پامون بسته شده بود.
با صدای آخ شهروین به خودم اومدم و به سمتش چرخیدم.
به شدت ناله می کرد و از درد به خودش میپیچید.
باید زخم هاش رو میشستم وگرنه عفونت میکرد.
میترسیدم از غار برم بیرون ولی وقتی درد کشیدن و صورت مچاله شده از خستگی و درد شهروین رو دیدم مصمم شدم برم بیرون.
آروم از غار کوچیک بیرون رفتم درست یکم اونطرف تر یه چشمه ی کوچیک بود.
مانتونم رو دراوردم.
romangram.com | @romangram_com