#ملورین_پارت_199
سرم رو یکم خم کردم تا بتونم اون ببینم چه خبره...
شایان رو به اون اجنه گفت:-شرطمون که یادت نرفته؟ دختره مال منه حق نداری کوچیک ترین آسیبی بهش بزنی.
پیرزن با اون صدای ترسناک که هربار دست و پاهام رو به لرز می انداخت غرید:-یادمه قراربود دوتاشونو بکشونی توی جنگل تا دختره رو بدم بهت...توی کارم دخالت نکن عقب وایستا...
هین بلندی کشیدم و دستم رو روی دهنم گذاشتم.
پس همه ی این چیزا تقصیر شایان بوده باورم نمی شد.
پیر زن به طرف شهروین حمله ور شد و توی یه حرکت محکم روی زمین انداختش...شنیده بودم اجنه قدرت زیادی دارن حالا داشتم به چشم خودم می دیدم.
شهروین باهاش درگیر شده بود و سعی داشت با خنجر کوچیک توی دستش زخمیش کنه...هر از گاهی صدای خرناس ترسناک پیرزن توی کل جنگل میپیچید.
خواستم به طرف شهروین برم و کمکش کنم هرچند از اون چشم های آتشین بیشتر از هرچیزی میترسیدم ولی نمیتونستم بذارم به شهروین آسیب بزنه.
شهروین توسط اون جن به این طرف و اونطرف پرت می شد و ناخون های بلند پیرزن صورت و بدنش رو خراش می داد.
چند قدم جلو رفتم که به شدت از پشت کشیده شدم.
شایان بود که من رو به طرف مخالف می کشید.
ازش متنفر بودم، چندشم می شد که بهم دست بزنه اون یه موجود پست و کثیف بود.خیلی عوض شده بود اون شایانی نبود که من میشناختم.
قطعا از نیرو های من خبر داشت ولی به کسی نگفته بود پوزخندی زدم.
اگه میدونستن الان به جای شهروین من زیر دست و پای اون پیر زن بودم.
بایاد شهروین خواستم دوباره به سمتش برم که با دوتا دستاش بازوهام رو گرفت.
شایان- کجا وحشی کوچولو؟
جیغ زدم:-ولم کن ...داره میکشتش ولم کن.
اشک هام خودبه خود پشت سر هم دیگه گونم رو فتح می کردن.
شهروین سعی میکرد با اون جن لعنتی بجنگه ولی قدرتش کم شده بود اون شلاق هایی که بددش رو زخم و خونی کرده بود نیروش رو گرفته بود.
یه لحظه چشمم به اطراف افتاد.
romangram.com | @romangram_com