#ملورین_پارت_198
هوا به شدت گرفته بود و سنگین شده بود.
حس های بد و ترسناک یکی یکی به سرغم می اومدن و آزارم می دادن...
یه لحظه به پشت سرمون نگاه کردم.
شایان با اون پیرزن دنبالمون می دویدن...
درخت های تودرتو و توی هم پیچیده دویدن رو سخت تر می کرد.
یه لحظه ایستادم و دستم رو به زانوهام گرفتم. دیگه نمیتونستم بدوم...
شهروین-بدو ملورین فعلا نمیتونم با وجود تو باهاشون روبه رو بشم بدو
دستم رو گرفت و کشید.
به سختی ایستادم و دوباره شروع کردم به دویدن. بدنم به شدت درد می کرد و دویدن رو سخت می کرد.
پشت سرم رو که نگاه کردم دوتا گوی آتشین خشمگین بهم زل زده بود و به سرعت می دوید با دیدن چشم هاش ترس توی دلم بیشتر و بیشتر خونه کرد، پاهام لرزید و محکم خوردم زمین.
شهروین ایستاد اونم نفس نفس می زد.
دستم رو گرفت و از روی زمین بلندم کرد ولی دیگه دیر شده بود، بهمون رسیده بودن.
نفسم بالا نمی اومد از ترس...
پیرزن عصبانی با اون چشم های سرخش بهم زل زده بود و صدایی خرناس مانند از گلوش خاج می شد.
چهرش ترس رو به دلم می انداخت و باعث می شد دست و پام بلرزه...
ناخودآگاه بازوی شهروین رو گرفتم.
نیم نگاهی بهم کرد و دستم رو محکم تر گرفت.
شایان گوشه ای ایستاد و با پوزخند به من و شهروین زل زد.
پیرزن غرش عصبی و عجیبی کرد.
شهروین همینجوری که دستم رو گرفته بود من رو به پشت سرش هدایت کرد و جلوم ایستاد.
romangram.com | @romangram_com