#ملورین_پارت_197
با دیدنش جیغ بلندی کشیدم و پرت شدم روی زمین...
ترسیده و نفس نفس زنون خودم رو به گوشه ی دیواره ی غار کشوندم.
توی خودم مچاله شده بودم و از ترس زبونم بند اومده بود.
همون پیرزن بود.
ولی این بار ترسناک تر از همیشه چشم هاش شعله ور بود و بهم زل زده بود.
دوتا دستام رو محکم روی دهنم گذاشتم و از ترس زیاد نفس نفس میزدم.
جیغ وحشتانک بلندی کشید و به سمتم حمله ور شد.
چشمام رو محکم بستم.
یه لحظه حس کردم بین هوا و زمینم که ناگهان پشتم به یه جایی خورد چشمام رو با ترس باز کردم.
پرتم کرده بود اون طرف...کمرم خیلی درد گرفته بود و به خودم می پیچیدم.
دوباره به سمتم اومد با اون ناخون های تیز و بلندش بدنم رو خراش می داد و به این طرف و اون طرف پرتم می کرد.
فقط صدای داد های شهروین رو می شنیدم که ازم میخواستم تحمل کنم.
دیگه داشتم از درد بیهوش می شدم که سنگینی اون موجود لعنتی از روم برداشته بود.
به زور لای چشم هام رو باز کردم. شهروین به شدت به سمت دیوار پرتش کرد و به سمتم اومد.
دستم رو گرفت و کمکم کرد بلند شم.
شروع کرد به دویدن...با پاهای لرزون دنبالش کشیده می شدم.
از غار بیرون رفتیم.
بیرون غار همینجوری که می دویدیم.
یه لحظه شایان رو دیدم که به یه درخت تکیه داده بود و سیگار می کشید.
از بین درخت ها می دویدیم. پاهام دیگه خسته شده بود و تلو تلو می خوردم.
romangram.com | @romangram_com