#ملورین_پارت_196


شهروین-تمرکز کن ملورین سعی کن نیروی گردنبند رو به دست هات منتقل کنی.

باتعجب بهش زل زدم.

-چجوری؟

شهروین-یکم تمرکز کن بهش فکر کن میتونی مطمعنم.

به گردنبند نگاه کردم و سعی کردم تمرکز کنم اما نشد چند بار دیگه تکرار کردم که حس کردم کف دستم سرد شده.

به دستم نگاه کردم، نور آبی رنگی از دستم ساطع می شد و کم کم به نک انگشتام رسید.

یه دفعه تناب دور دستم پاره شد.

ذوق زده به شهروین نگاه کردم و همون کار رو با دست دیگم هم انجام دادم.

دستام ازاد شده بود.

به سمت شهروین دویدم.

-حالا با این زنجیرا چیکار کنم.

نا امید بهش زل زدم.

شهروین-تو چرا انقد گیجی؟

با تعجب بهش نگاه کردم که با صدایی عصبی ولی کنترل شده گفت:-این فلز لعنتی رو از قفسه ی سینم جدا کن.

دستم رو جلو بردم.

خیلی داغ بود دستم سوخت، فورا دستم رو عقب کشیدم.

از روی زمین یه تیکه چوب پیدا کردم و با استرس به سمت شهروین رفتم.

به سختی اون فلز عجیب غریب رو جدا کردم.

با صدای بدی روی زمین افتاد.

صدای خرناسی از کنار گوشم باعث شد آورم سرم رو بچرخونم.

romangram.com | @romangram_com