#ملورین_پارت_195


با بغض و گریه بلند داد زدم.

-تو رو خدا شایان ولش کن...خواهش میکنم

انگار دلش سوخت که شلاق رو روی زمین انداخت.

به طرف من اومد.

تگاهم رو به شهروین دوختم که از درد نفس نفس می زد.

شایان روبه روم ایستاد و گفت:-اگه با من بیای از این جنگل لعنتی میبرمت بیرون و یه زندگی رویایی برات میسازم.

عصبانی شدم. دیگه خونم به جوش اومده بود.

اخم غلیظی کردم.

-من با تو هیچ جا نمیام...ازت متنفرم تو خیلی تهوع آوری...

سیلی محکمی بهم زد که سرم به شدت به سمت چپ چرخید.

گرمای انگشت هاش رو هنوز روی پوست صورتم حس می کردم.

شایان از ما دور شد و توی تاریکی گم شد.

سرم رو چرخوندم و به شهروین که سرش رو پایین انداخته بود و اخم روی پیشونیش نشون از دردش بود.

لب زدم:-چرا از نیروهات استفاده نکردی تا شایان بهت صدمه نزنه؟

با چشمش به سینش اشاره کرد.

روی سینش دقیقا روی قلبش یه فلز قرمز رنگ بود.

آروم از لای دندونای قفل شدش گفت:-این نمیذاره از نیروم استفاده کنم.

یاد گردنبندی که بهم داده بود افتادم.

-این گردنبند نمیتونه کمکمون کنه؟

یکم فکر کرد و یهو سرشو بالا آورد.

romangram.com | @romangram_com