#ملورین_پارت_194


مشتش رو پایین آورد.صورتم رو بین دستاش گرفت و بهم زل زد.

خواست صورتش رو جلو تر بیاره و لبهام رو ب*ب*و*سه که شهروین فریاد زد:-عوضی دستای کثیفتو بهش نزن ...تیکه تیکت می کنم.

شایان سرش رو چرخوند به طرف شهروین و بلند قهقه زد.

شایان-هیچ غلطی نمیتونی بکنی.

دوباره سرش رو چرخوند و خواست دوباره جلو بیاد که توی صورتش تف کردم.

-به من دست نزن نجس...حالم ازت بهم میخوره،میفهمی؟ ازت متنفرم.

با سیلی ای که بهم زد به خودم اومدم و با حالت چندشی نگاش کردم.

-خیلی حال بهم زن و عوضی هستی.

پوزخندی زد و ازم دور شد.

به طرف شهروین رفت.

روبه روش ایستاد و از لای دندونای قفل شدش گفت:-با اومدنت همه چیزو خراب کردی ولی حالا میفرستمت به همون جهنمی که ازش اومدی...

شلاق بزرگی رو از روی زمین برداشت.

با اولین ضربه ای که روی بدن شهروین زد محکم چشمام رو بستم.

لای چشمام رو باز کردم.

شهروین از درد فقط چشماش رو بسته بود.

چقد مغرور بود این بشر حتی حالا هم که داشت درد می کشید نمیخواست کسی بفهمه.

ضربه ها یکی یکی روی بدن شهروین فرود می اومدن ...با خوردن هر ضربه بهش حس می کردم قلبم هزار تیکه شده...

بلند جیغ کشیدم:-ولش کن وحشی

شایان لحظه ای توقف کرد بدون این که نگاهی بهم بندازه دوباره شروع کرد به شکنجه دادن شهروین...

اشک هام دیدم رو تار کرده بودن.

romangram.com | @romangram_com