#ملورین_پارت_193


روی زمین کشیدنش و به سمت راسته بردنش روی دیوار ته غار زنجیر آویزون بود.

با زنجیر ها دست و پاش رو بستن و مثل من از دستاش آویزونش کردن.

دوباره دستم رو بستن...

دستشون به دستم که خورد دستم کبود شد.

خیلی عجیب بود.

از ترس به خودم می لرزیدم و اروم اشک می ریختم که نگاهم به سمت شایان کشیده بود.

هیچ کدوم از اون اجنه دیگه نبودن.

شایان آزادانه برای خودش قدم می زد.

با تعجب بهش زل زدم و گفتم:-چیکار میکنی کمکمون کن از اینجا بریم هنوز که نیومدن.

روبه روم ایستاد و پوزخندی زد.

شایان-کجا؟

شهروین با عصبانیت داد زد:-عوضی میدونستم یه کلکی توی کارت هست...تو چطور تونستی بری سمت اون شیطان ها؟

شایان بلند فریاد زد:-خفه شو

این رو گفت و یکم جلو اومد.

توی چشمام زل زده بود.

حالم ازش بهم می خورد.

دستش رو جلو آورد که صورتم رو لمس کنه که به سرعت سرم رو عقب کشیدم.

دستش رو مشت کرد و زد توی دیوار پشت سرم که از ترس توی خودم جمع شدم.

نفس های از عصبانیت تند شده بود.

شایان-رامت میکنه لعنتی...

romangram.com | @romangram_com