#ملورین_پارت_192
شهروین-چند نفرن؟
از چشم هاشون می ترسیدم پس به پاهاشون که مثل پای شتر بود نگاه کردم و شروع کردم به شمردن و اورم لب زدم:-هشت نفر...همه جا هستن.
شهروین-لعنتی
دونفرشون داشتن به شهروین نزدیک می شدن که داد زدم:- مواظب باش
شهروین خنجر بزرگ توی دستش رو توی هوا چرخوند و اون دو نفر یک قدم عقب رفتن اما طولی نکشید که همشون با هم به سمت شهروین همه کردن.
نور آبی رنگی دور تا دور من و شهروین قرار گرفت.
نگاهم به قلب شهروین افتاد.
منشاء نور قلب شهروین بود.
انرژی خاصل...
اون موجودات هرکاری کردن نتونستن بهمون نزدیک بشن ولی ناگهان از بینشون همون پیرزن بیرون اومد.
با اون چشم های سرخش به شهروین زل زده بود.
به عقب نگاه کرد و باعث شد نگاه ما به پشت سرش کشیده بشه.
یکی از همون اجنه گلوی شایان رو توی دستش گرفته بود و توی اون دستش هم یه ظرف پر از یه مایه ی طلایی وقرمز رنگ بود.
پیرزن غرید:-تسلیم نشی نابودش میکنم...پوزخندی زد و ادامه داد:نمیخوای که دوستت با مذاب جهنمی نابود بشه و حتی روحش بارها و بارها عذاب بکشه؟
شهروین نفس عصبیی کشید و دستاش رو مشت کرد.
چند لحظه بعد اون نور آبی رنگ از بین رفت.
شهروین رو گرفته بودن و داشتن به سمت چپ غار می کشیدن.
با دست آزادم مچ دستش رو گرفتم.
-نه ولش کنین خواهش میکنم ...نرو شهروین من میترسم.
که با نگاه وحشتناک پیرزن خفه شدم و ناخوداگاه دست شهروین رو ول کردم.
romangram.com | @romangram_com