#ملورین_پارت_191


اما صدایی نیومد.

ناامید سرم رو پایین انداختم که صدای ضعیفی به گوشم خورد.

-ملورین...ملورین کجایی؟

مطمعن بودم صدای شهروینه.

به شدت سرم رو بالا آوردم که استخون های گردنم صدا داد.

بلند داد زدم.

-کمک...شهروین من اینجام...شهروین

صدای پاش رو شنیدم که بلند و بلندتر می شد.

چند دقیقه بعد درست رو به روم ایستاده بود.

من رو که تو اون وضعیت دید.

دستش رو جلو آورد و رشته موی مزاحمی که توی صورتم افتاده بود کنار زد.

با پشت دستش آورم گونم رو نوازش کرد.

متعجب بهش زل زدم که زود به خودش اومد و همون اخم همیشگی روی پیشونیش نقش بست.

شروع کرد به باز کردن دست هام ...یک دستم رو که باز کرد ناگهان به شدت به عقب کشیده شد و روی زمین افتاد.

به اطراق نگاه کردم.

دور تا دورمون پر بود از همون سایه های ترسناک...ترسیده به دیوار غار چسبیدم. از ترس نفسم بالا نمی اومد.

خواستم محکم چشمام رو ببندم اما نه حالا وقت ترسیدن نبود.

شهروین به سختی از زمین بلند شد و جلوی من و پشت به من ایستاد.

زیر لب گفت:-ملورین تو می بینیشون؟

با صدای لرزونی که انکار از ته چاه در می اومد گفتم:-اره

romangram.com | @romangram_com