#ملورین_پارت_190


اما با حس نفس های آتشینی روی صورتم آروم لای چشمام رو باز کردم.

صورتش چند سانت بیشتر با صورتم فاصله نداشت و با اون چشم های شیطانیش بهم زل زده بود.

چشمام رو روی هم فشردم.

قلبم روی هزار می زد و از ترس نفس نفس می زدم.

با صدای قهقه ی بلندش سرم رو تند به سمت چت چرخوندم.

-چشمات رو باز کن.

ناخودآگاه چشمام رو باز کردم.

لبخندی زد و ناگهان ناخونای بلندش رو به بازوم کشید.

لباسم همراه با پوست بازوم پاره شد و گرمی خون رو که از دستم پایین می اومد حس کردم.

حواسم به دستم بود که به خودم اومدم و دیدم اون عجوزه ی زشت نیست.

هتوز دست و پام می لرزید.

نمیدونم چند وقت بود ک همینجوری از دست هام آویزون بودم.

هم گرسنه بودم هم تشنه دو روز بود که چیزی نخورده بودم.

معدم می سوخت و دردش غیرقابل تحمل بود.

چند بار سعی کردم دستام رو آزاد کنم اما نتونستم.

احساس کردم گوی آبی رنگ توی گردنم می درخشه...

ولی دلیلشو نمی دونستم.

انگار کسی توی ذهنم بود و ازم میخواست فریاد بزنم و کمک بخوام خیلی عجیب بود!

ناخودآگاه بلند داد زدم.

-کمک...شهروین کمکم کن.

romangram.com | @romangram_com