#ملورین_پارت_189
نیروم رو جمع کردم و با اخرین توانم داد زدم.
-کمک...کمک،کسی اونجا نیست؟ یکی کمکم کنه...
چند بار فریاد زدم اما هیچ خبری از هیچ موجودی نشد.
نفهمیدم کی دوباره از ضعف زیاد بیهوش شدم.
باحس این که کسی بهم زل زده چشمام رو باز کردم.
از دستام آویزون شده بودم. دیگه پاهام جونی نداشت که بخوام روی پاهام بایستم.
ترس مثل خوره به جونم افتاده بود و داشت ذره ذره ی وجودم رو نابود می کرد.
توی اعماق تاریکی درست روبه روم فردی ایستاده بود.
چهرش رو نمی دیدم ولی قد و قامتش مثل یه زن بود.چهرش معلوم نبود اما ترس من کمتر نمی شد بلکه هزار برابر شد.
یکم جلو تر اومد نور باریک فضا روی صورتش افتاد.
با دیدنش جیغ بنفشی کشیدم و به چهره ی کریح و زشتش زل زدم.
خون توی رگ هام منجمد شده بود.
همون پیرزن، پیرزن ترسناکی که به تازگی آرامش زندگیم رو ازم گرفته بود.
با همون چشم های سرخ...
به پاهاش زل زدم.
همیشه از اجنه می ترسیدم ولی حالا یکیشون درست روبه روم ایستاده بود.
لبخند وحشتناکی روی لباش بود.
غرید-تو خیلی ضعیفی...قهقه ی بلندی سر داد. یک قدم جلوتر اومد- من میدونستم اون پیشگویی درست نیست تو توی چنگال منی چجوری میخوای نابودم کنی و اربابم ابلیس رو از هدفش دور کنی.
بلند تر خندید.
از صداش ترسیدم و یه لحضه چشمام رو محکم روی هم گذاشتم.
romangram.com | @romangram_com