#ملورین_پارت_188
کم کم به خودم اومدم. صحنه های دیشب به سرعت از جلوی چشمام رد می شدن.
با یادآوری اون چهره ی زشت و ترسناک کل بدنم یخ زد.
یکم به اطراف توجه کردم. دیوار ها از سنگ بودن و تاریکی بیش از حد فضا ثابت می کرد که توی یه غار هستم.
بوی نم و رطوبت حالم رو بهم زده بود.
نور باریکی که از درز سنگی به داخل نفوذ کرده بود نشون از این بود که خورشید طلوع کرده...
سعی کردم دستام رو تکون بدم ولی مچ دستم رو انقد محکم بسته بودن که حتی حاضرم قسم بخورم خون به سختی از توی رگ هام می گذشت.
هیچ صدایی نمی اومد.
سکوت مطلق!
همین سکوت بود که فضا رو بیشتر و بیشتر ترسناک و رعب آور می کرد.
از دیشب که اون اتفاق ها برام افتاده بود انگار لال شده بودم.
حس می کردم به هیچ عنوان دیگه نمیتونم حرف بزنم.
سعی کردم فریاد بزنم و کمک بخوام، شاید کسی این اطراف باشه و صدای خسته و پر از وحشتم رو بشنوه اما صدای از گلوم خارج نمی شد.
دونه های اشکم یکی یکی از لای پلکم بیرون می خزیدن و روی گونم می غلتیدن.
یاد گردنبندی که شهروین بهم داده بود افتادم.
به گردنم نگاه کردم.
هنوز توی گردنم بود.
با دیدنش انرژی گرفتم.
راستی کع چقد دلم برای اون مرد مغرور و اخمو تنگ شده بود.
مردی که قبلا ازش خوشم نمی اومد ولی حالا خیلی وقت بود که اون حس تنفر از بین رفته بود.
گردنبند بهم امید بیشتری داد.
romangram.com | @romangram_com