#ملورین_پارت_187


دستم رو روی قلبم گذاشتم و یه نفس عمیق کشیدم.

نگاهم به پایین درخت کشیده بود.

گرگ های وحشی و گرسنه اطراف درخت می چرخیدن، چندبار سعی کردن بالا بیان که موفق نشدن.

هنوز دست و پام می لرزید و بدنم یخ زده بود.

گرگ ها چند بار زوزه کشیدن ک این کارشون باعث شد به خودم بلرزم...

یکم که گذشت انگار نا امید شدن و رفتن.

نفس راحتی کشیدم.

یعنی بقیه چیکار کردن و کجان چرا نیومدن دنبالم.

دستم رو روی پیشونیم کوبیدم.

احمق جون جنگل به این بزرگی حتما گشتن و پیدات نکردن.

با شنیدن صدای خرناس حیوون وحشیی درست کنار گوشم با ترس آروم سرم روی چرخوندم. یه جفت چشم سرخ و آتشین بهم زل زده بود.

شاخ هایی روی سرش خودنمایی می کرد و تنش شعله ور بود.

یکم به عقب خزیدم و با تته پته گفتم:

-شیطان!

که پرت شدم پایین و سرم به سنگ پایین درخت خورد و حرکت خون گرم رو روی پیشونیم حس کردم.

چشمام رو که باز کردم تو یه جای خیلی تاریک و نم دار بودم.

هنوز تار می دیدم فقط حس می کردم که دستام به سمت بالا کشیده شدن، سعی کردم دستام رو تکون بدم اما نشد.

دیدم یکم دیگه واضح تر شد و چشمام به تاریکی عادت کرد.

دستام رو با دوتا تناب عجیب که انگار از نوعی کیاه درست شده بود به دیوار بسته بودن اما دهنم و پاهام باز بود.

هنوز اطراف و موقعیتم رو درک نمی کردم.

romangram.com | @romangram_com