#ملورین_پارت_186


شب شده بود و هنوز توی جنگل بودم.

با کمک دستم به کنار درخت خزیدم، پاهام رو توی شکمم جمع کردم و دستم رو دورپاهام قلاب کردم.

لباسام هنوز نم داشت و سرما داشت به استخون هام نفوذ می کرد.

باد شدیدی وزید و صدای هو هوش که توی فضا می پیچید فضای ترسناک جنگل رو غیرقابل تحمل می کرد.

با صدای زوزه ی گرگ های بیشتر توی خودم جمع شدم.

دستام رو روی گوش هام گذاشتم و چشمام رو محکم بستم.

ولی فایده ای نداشت.

صدای زوزه ی گرگ ها کم کم بلند تر و قوی ترشد.

ترسیده از جام پریدم و بلند شدم.

صدا از سمت چپم بود.

به شدت سرم رو چرخوندم.

توی اعماق تاریکی جنگل یک جفت چشم برق می زد.

مطمعن بودم گرگه...

به سمت راستم نگاه کردم و خواستم فرار کنم که دیدم یکی دیگه هم اونطرفه، به خودم ک اومدم اطرافم پر بود از گرگ های گرسنه ای که دورتا دورم بودن و خرناس می کشیدن.

آب دهنم رو قورت دادم و ترسیده یک قدم عقب رفتم که به درخت خوردم.

تو یه حرکت ناگهانی دستم رو به درخت گرفتم و شروع کردم به بالا رفتن که گرگ ها به سمتم حمله ور شدن.

داشتم به سختی بالا می رفتم که گرگ سیاهی که بزرگ تر از همه بود، پام رو با دندون های تیزش گرفت.

چند بار پام رو تکون دادم که کفشم دراومد.

فورا بالا رفتم رو و روی تنه ی تنومند درخت، بین شاخه های درخت نشستم.

نفس نفس می زدم و قلبم به شدت به قفسه سینم می کوبید.

romangram.com | @romangram_com