#ملورین_پارت_185
چیزی دورپام حلقه شده بود و به سمت پایین می کشیدم.
به داخل آب نگاه کردم.
یه زن بود با موهای بلندی که توی آب در رقص بودن، دستش رو دور مچ پام حلقه کرده بود و به سمت پایین می کشیدم.
نگاهم به پایین پاش افتاد.
پا نبود، سُم داشت!
وحشت زده جیغ بلندی کشیدم که با فرو رفتن کاملم توی آب جیغم توی گلو خفه شد.
چشم های سفید زن وحشت رو به قلبم می انداخت و آزارم می داد.
کف آبگیر گودال عمیق بزرگ و تاریکی بود.
دست و پا می زدم تا پام رو آزاد کنم و خودم رو به بالای آب برسونم ولی هر لحظه بیشتر و بیشتر به سمت گودال کشیده میشدم.
دیگه داشتم نفس کم می آوردم که با درخشش چیزی روی قفسه ی سینم توجهم جلب شد.
گوی آبی رنگی که شهروین بهم داده بود داشت می درخشید.
اون موجود ترسناک و وحشی وقتی نگاهش به گردنبند توی گردنم افتاد وحشت زده پام رو ولی کرد و به سرعت به سمت گودال تاریک رفت.
فورا خودم رو بالا کشیدم و از آب بیرون رفتم.
دستم رو روی گردنبند گذاشتم و شروع کردم به دویدن.
بعد از اون همه تلاش واقعا خسته شده بودم اما انقد ترسیده بودم که به سرعت می دویدم.
از بین درخت های تنومند و سر به فلک کشیده می دویدم و اشک هام گونم رو فتح می کردن.
با پشت دست اشکام رو پاک کردم و دست از دویدن کشیدم.
همین که ایستادم از ضعف زیاد سرم گیج رفت و روی زمین افتادم و به عالم بی خبری پا گذاشتم.
با احساس سوزش پام و سرما توی خودم مچاله شدم.
لای چشم هام رو باز کردم.
romangram.com | @romangram_com