#ملورین_پارت_184


نا امید از بین درخت ها شروع کردم به قدم زدن.

شالم از روی سرم سر خورده بود و روی شونه هام افتاده بود.

موهام توی صورتم ریخته بود و اذیتم می کرد.

موهام رو جمع کردم و بافتم.

چند ساعت بود که راه می رفتم اتفاق خاصی برام نیافتاده بود. جراتم بیشتر شده بود و تندتر قدم بر می داشتم.

به شدت ضعف کرده بودم و حسابی هم تشنم بود.

یکم دیگه که راه رفتم با شنیدن صدای آب انرژی گرفتم و پاتند کردم.

از بین درخت های تنومند رد می شدم و هر لحظه صدای آب رو بیشتر و نزدیک تر می شنیدم.

از لابه لای درختا ها چشمه ی کوچیکی رو دیدم.

خودم رو به چشمه رسوندم.

شروع کردم به آب خوردن وقتی سیر آب شدم کنار چشمه نشستم.

نگاهم به سمت راستم کشیده شد، آب باریک چشمه از بین سنگ های ریز و درشت می گذشت و به آبگیر کوچیکی به اندازه یه حوض کوچیک می رسید.

بلند شدم و به سمت ابگیر رفتم.

تو یه حرکت ناگهانی رفتم توی آبگیر...

آب تا آرنج دستم می رسید.

احساس ارامش کردم ولی ترس کوچیکی توی دلم خونه کرده بود.

آب سرد چشمه روحم رو جلا می داد.

چشمام رو بسته بودم و هوای تازه د با تموم وجود به ریه هام و قلبم هدیه می کردم.

ولی این حس خوب زیاد طول نکشید.

با حس این که دارم به سمت پایین کشیده میشم، شروع کردم به دست و پا زدن...صدای جیغ بنفشم سکوت جنگل رو می شکست.

romangram.com | @romangram_com