#ملورین_پارت_183


این سکوت و آرامش من رو می ترسوند.

برخلاف روز های قبل، امروز آفتابی بود وهمین باعث می شد سایه ی درخت های بلند و تو در تو درهم آمیخته بشن و صحنه ی جالبی به وجود بیارن...صحنه ای ساخته شده از ترس و وحشت که میخواست ذره ذره وجودم رو نابود کنه.

نسیم آرومی می وزید و باعث می شد سایه ی شاخ و برگ درخت ها باهم بجنگند و فضای ترس انگیز اطراف رو وحشت آور تر بکنن.

حس کردم چیزی از کنارم به سرعت رد شد.

ترسیده دستم رو روی گوی توی گردنم گذاشتم و خنجر توی دستم رو محکم تر گرفتم.

یکم که گذشت اطرافمون پر بود از همون سایه های ترسناک...

خدایی چرا باید من فقط ببینمشون و عذاب بکشم؟ اخه چه گناهی کردم.

به شدت می ترسیدم.

دوده ی سیاهی شبیه به سایه ی یه انسان به درخت تکیه داده بود، چشم های سرخ و آتشینش روح و قلبم رو سنگین می کرد و از وحشت آب دهنم خشک شده بود.

خیلی ناخودآگاه چشمام روی روی هم فشردم.

با یادآروی حرف شهروین با وحشت و به سرعت چشمام رو باز کردم.

«نباید چشمات رو می بستی... این یه ریسک بزرگه ممکنه بلایی سرت بیارن.»

اما دیگه دیر شده بود!

بازم توی جنگل تنها بودم.

همون نسیم کوچیک که می وزید به تک تک سلول های استخون هام نفوذ کرده بود و می لرزیدم. ترسم به حدی بود که تمام بدنم یخ زده بود.

از استرس کف دست هام عرق کرده بود.

ترسیده اطرافم رو نگاه کردم.

شاید همین اطراف باشن...بلند داد زدم.

-آبدیس...شهروین ...بچه ها کجایین؟

چند بار صدا زدم اما فایده ای نداشت.

romangram.com | @romangram_com