#ملورین_پارت_182
-خودمم نمیدونم چی شد، یه لحظه ترسیدم و چشمام رو بستم که یه دفعه دیدم یه جای دیگه هستم.
شهروین-کارت اشتباه بود، نباید چشمات رو می بستی این یه ریسک بزرگه ممکنه بلایی سرت بیارن.
آرمیس-بعدش چی شد؟
-چشمام رو که باز کردم هیچکس نبود یکم که راه رفتم دیدم شایان روی زمین افتاده...
وهرام-چه اتفاقی برات افتاده شایان؟
شایان با صدای گرفته ای گفت:-نمیدونم...هیچی نمیدونم، چیزی ازم نپرس.
شهروین مشکوک نگاهش رو به شایان دوخت ولی بعد از چند ثانیه سرش رو تکون داد و بلند شد و به سمت چادر خودش رفت.
شب قبل واقعا شب سختی بود،خوب نتونسته بودم بخوابم. تا چشمام رو روی هم میذاشتم کابوس های غجیب و غریب به سراغم می اومدن و آزارم می دادن...
به سختی از جام بلند شدم، کسی توی چادر نبود.
از چادر بیرون رفتم.
شهروین و وهرام نشسته بودن و صبحونه می خوردن، آرمیس هم به ماهرخ کمک می کرد و وسایلی که ماهرخ داده بود رو توی کوله می چید.
آبدیس، شایان و نیاسان هم گوشه ای ایستاده بودن و صحبت می کردن.
بعد از سلام به همه به سمت ماهرخ رفتم و ازش یکم آب خواستم.
دست و صورتم رو شستم و یه چایی برای خودم ریختم.
اصلا میلی به صبحونه نداشتم.
کم کم همه آماده شدیم تا دوباره به اون جنگل کذایی بریم.
خنجر هایی که روز اول شهروین بهمون داده بود رو توی دستامون گرفته بودیم.
مثل روز قبل گروه بندی شدیم و راه افتادیم.
حس واقعا بدی داشتم، کنار آبدیس به آرومی قدم برمیداشتم.
جالببود نیم ساعت راه رفته بودیم ولی هنوز اتفاق خاصی نیافتاد.
romangram.com | @romangram_com