#ملورین_پارت_181
شایان-پیدا می کنیم...بلند شو
بازوش رو گرفتم و کمکش کردم بلندشه.
آروم شروع کردیم به قدم زدن...یه چیزی اینجا جور نبود، اصلا احساس خوبی به این ماجرا نداشتم.
تقریبا یک ربع راه رفته بودیم که چادر ها رو دیدم، ما درست پشت چادرها بودیم.
شهروین آشفته قدم می زد و دستش رو مدام توی موهاش فرو می کرد.
زیر چشمی به شایان نگاه کردم.
پوزخندی روی لباش بود و به شهروین نگاه می کرد.
شهروین که انگار سنگینی نگاه ما رو حس کرده بود، یه لحظه سرش رو بالا آورد و توی چشمام زل زد اما چند ثانیه بیشتر طول نکشید.
فورا از روی حصار پرید و با قدم های بلند و تند به سمت من و شایان اومد.
دست شایان رو از دستم گرفت و زیر بازوش رو گرفت.
شهروین کمک کرد و شایان رو تا جلوی چادرها بردیم.
آرمیس درحالی که گریه می کرد به سمتم دوید و محکم بغلم کرد، آبدیس هم که تا این موقع گوشه ی نشسته بود و به نقطه ای زل زده بود به سمتم دوید.
آرمیس-خوبی ملورین؟
آبدیس-شما که ما رو کشتین از نگرانی...
از خودم جداشون کردم و فقط به یه لبخند اکتفا کردم.
راستش هنوز توی شُک بودم.
ماهرخ یه زیرانداز جلوی چادر انداخته بود و شایان به کمک پسرا روی زیرانداز دراز کشیده بود.
ماهرخ فورا جعبه ی کمک های اولیه رو از توی چادر آورد و به دست وهرام داد.
بعداز اینکه زخم های شایان رو پانسمان کردن، من و دوقلوهاهم جلو رفتیم و کنارشون نشستیم.
آبدیس بی قرار رو به من کرد و گفت:-چه اتفاقی افتاد یهو؟ اون دوتا که غیب شدن ما برگشبم و دیدم شما دوتا نیستین...
romangram.com | @romangram_com