#ملورین_پارت_180


چند قدم دیگه جلو رفتم.

پشت یه درخت تنومند یه نفر روی زمین افتاده بود، صورتش مشخص نبود ولی خونی که از پاش می چکید رو به وضوح میدیدم.

یکم جلوتر رفتم...

لباساش چقد آشنا بود!

خدای من! این شایانه!

به طرفش دویدم...

شایان روی زمین افتاده بود و صدای ناله هاش رو می شنیدم

از پای راستش خون می چکید و انگار جای پنجه ی حیوون وحشی بود. کنارش زانو زدم و تکونش دادم.

-شایان...شایان

تکون کوچیکی خورد و ناله کرد.

شایان-اخ پام

شال نازکی که روی سرم انداخته بودم و حالا دور گردنم افتاده بود رو روی زخمش بستم و کمک کردم تا به درخت تکیه بده...

از پیشونیش داشت خون می اومد، حتی دستاش هم زخم شده بود.

-چه اتفاقی افتاده؟

شایان-خودمم نمیدونم بیهوش بودم.

با تعجب بهش زل زدم.یعنی چی بیهوش بوده چطوری ممکنه که بیهوش باشه و نفهمه که کتک خورده ...

یه چیزی عجیب بود و جور در نمی اومد.

غرق افکارم بودم که با صدای شایان از افکارم بیرون اومدم.

شایان-بهتره برگردیم به جایی که اردو زدیم.

-ولی ما که راه رو بلد نیستیم!

romangram.com | @romangram_com