#ملورین_پارت_179


پس اونا هم دیده بودنشون...

شهروین رفت جلوتر و بلند گفت:

-چی میخوای؟

صدای خرناس های بلندتر و بلندتر شد!

توی یک لحظه، به اندازه ی یک بار پلک زدن زن درحالی که بچه کنارش ایستاده بود جلوی شهروین ایستادند که این کارشون مساوی بود با جیغ بنفش من، آرمیس و آبدیس از دیدن چهره هاشون...

زن فقط عضله های صورتش معلوم بود چشماش سفید بود، سفید خالص، سفیدتر از هرچیزی که تا حالا دیده بودم.

نفس هام تند شده بود و هر لحظه منتظر بودم از هوش برم.

با ترسی که باعث شده بود مردمک چشمام بلرزه، به آرومی سرم رو چرخوندم و با دیدن دختربچه دستم رو محکم روی دهنم گذاشتم.

لعنتی این دیگه چه موجودی بود.

صورتش پوزه ی گرگ بود.

چشم های آبی رنگش ذره ذره ی وجودم رو می سوزوند.

رنگ چشماش درست مثل چشم های خودم بود.

یه لحظه سرم گیج رفت و میخواستم بیافتم که با گرفتن تنه ی درخت تعادلم رو حفظ کردم.

ترجیح دادم چشم هام رو ببندم تا شاید یکم از ترس درونم رو کاهش بدم ولی با حس چیز نرم، لیز و چندش آوری روی دستم، دستم رو به شدت از روی درخت برداشتم و چشمام رو به سرعت باز کردم.

چشمام رو که باز کردم به اطراف نگاه کردم.

تنها بودم. هیچکدوم از بچه ها نبودن...

ترسیده بازوهام رو بغل کردم و با قدم های لرزون به سمت عمق جنگل رفتم.

صدای خرچ خرچ خورد شدن چون های نازک زیر پام سکوت سنگین فضا رو می شکست.

هوا به شدت خفقان آور بود با وجود نسیم خنکی که لابه لای شاخ و برگ درختا در گردش بود تمام تنم عرق کرده بود.

نمیدونم شاید از ترس بود و یا شاید از استرسی که هر لحظه توی وجودم بیشتر و بیشتر می شد.

romangram.com | @romangram_com