#ملورین_پارت_178


شهروین پوزخندی زد و گفت:-نمیتونم همزمان مواظب دو نفر باشم.

شایان با اخم-خوب ملورین رو بفرست با آبدیس و وهرام.

شهروین عصبی به شایان نگاه کرد، همزمان دستم رو فشرد.

روبه روی هم ایستاده بودن و توی چشم های هم خیره شده بودن و با اخمشون باهم می جنگیدن.

شهروین دستم رو ول کرد و عصبی دستی توی موهاش کشید.

شهروین-باشه فرقی نمیکنه.

متعجب از این کارشون جلوتر رفتم و با وهرام و آبدیس همراه شدم.

از حصار بیرون رفتم.

همین که پام رو بیرون گذاشت دوباره ترس توی دلم خونه کرد.

دستم رو روی گوی توی گردنم گذاشتم.

بوی عطر دلنشین شهروین ازش ساطع می شد و بهم آرامش کوچیکی می داد.

سرم رو یک لحضه بالا گرفتم و به روبه روم زل زدم، با چیزی که دیدم وحشت زده سرجام متوقف شدم!

یه زن با لباس ماکسی بلند و زیبایی پشت به ما روی زمین نشسته بود.

موهای مشکی و بلندی داشت که تا روی زمین کشیده شده بود ولی رنگ بیش از حد سیاه و کدرش خود به خود ترسی تلخ و زهرآگین رو به دل خستم مینداخت.

جلوی زن دختری با موهای طلایی نشسته بود لباسی شبیه به همون زن توی تنش بود.

صورتشون رو نمی دیدم ولی صدای خرناس حیوون وحشیی از سمتشون می اومد.

ترسیده از این صدای وحشتناک ناخودآگاه یک قدم عقب رفتم.

به سختی سرم رو چرخوندم و نگاهی به آبدیس انداختم.

رنگش مثل گچ شده بود و چشماش رو محکم روی هم میفشرد.

دستش وهرام رو محکم گرفته بود.

romangram.com | @romangram_com