#ملورین_پارت_177


شهروین دستاش رو جلو آورد و زنجیر رو دور گردنم بست.تقریبا توی بغلش فرو رفته بودم.

بوی عطرش تمام وجودم رو پر کرده بود. دروغ چرا بودنش بهم آرامش می داد هرچند از این آرامش و حس می ترسیدم.

قبل از این که گردنبند رو ببنده و ازم دور بشه نفس عمیقی کشیدم و دوباره آرامش رو به قلبم تزریق کردم.

یک قدم عقب رفت و گفت:-این ازت محافظت میکنه پس لازم نیست بترسی...

این رو گفت، دوباره ابرو هاش توی هم گره خورد، دستم رو گرفت و راه افتادیم به سمت بقیه.

باورم نمی شد این همون شهروین چند روز پیش باشه این همه تغییر یهو واقعا جالب و عجیب بود.

یه بار مهربون بود و دل رحم یه بار هم اخمو و بداخلاق واقعا رفتاراش رو درک نمی کردم.

رفتار خودم هم برام درکش سخت بود من که همیشه مقابل پسرا مقاومت می کردم و ازشون دوری می کردم حالا رام شهروین شده بودم و هر جا که می گفت باهاش می رفتم نمیدونم چرا انقد بهش اعتماد داشتم دلیل تند زدن قلبم هنوز برام روشن نبود و گیج بودم.

با صدای ماهرخ از فکر در اومدم.

ماهرخ-ملورین نهارتون رو گذاشتم تو کوله ...

جلو رفتم و گونش رو بوسیدم.

-مرسی ماهرخ جونم مواظب خودت باش.

پیشونیم رو بوسید و درحالی که اشک توی چشماش حلقه زده بود به شهروین زل زد.

ماهرخ-مواظب دخترم باش آقا شهروین

شهروین لبخند مهربونی به ماهرخ زد و گفت:-چشم شما هم تا میتونین زیاد از چادر ها بیرون نیاین ممکنه بیرون حصار چیزی ببینین و بترسین...توی چادر بمونین بهتره.

ماهرخ-باشه ممنون.

وهرام-بهتره راه بیافتیم.

نیاسان-باشه فقط یه کاری کنین مثل دفعه قبل نشه...

شهروین یکم فکر کرد و گفت:-حملشون از پشت سر خیلی قوی تره و احتمالش بیشتره...بهتره نیاسان و آرمیس جلوتر از همه حرکت کنن، بعدش آبدیس، وهرام و شایان. من و ملورین هم اخر از همه چون از من ترسشون بیشتره و فکر نکنم جرات کنن حمله کنن.

شایان-چرا من برم وسط؟

romangram.com | @romangram_com