#ملورین_پارت_219


دستش رو بالا آورد و اشک هاش رو پاک کرد و با هق هق گفت:-صدای جیغ نیاسان رو شنیدم ولی تا اومدم بدوم موهام محکم از پشت سر کشیده شد و خوردم زمین اون موجود ترسناک رو که دیدم بیهوش شدم از ترس زیاد.

جلو رفتم و آرمیس رو توی بغلم کشیدم.

-هیس، آروم باش خواهری پیداشون میکنیم.

آبدیس هم در حالی که هق هق می کرد جلو اومد.

آبدیس-همش تقصیر منه

شهروین-نه، تقصیر تو نیست اگه تو فرار نمی کردی نمیتونستیم بفهمیم چه اتفاقی براتون افتاده و آرمیس رو هم نمیتونستیم نجات بدیم.

سوال ها ی زیادی توی ذهنم بود ولی چون با شهروین قهر بودم غرورم اجازه نمی داد ازش بپرسم...یادم نرفته بود که چند دقیقه ی پیش روی اعصابم اسکی رفته بود.

تقریبا نیم ساعت راه رفته بودیم.انقد این چند روز راه رفته بودم که پاهام نبض می زد و درد می کرد.

با خستکی سرم رو چرخوندم و خواستم زیپ کولم رو باز کنم تا چیزی بیارم بخوریم که چیزی لای بوته ی کوتاهی درست بین دوتا درخت برق زد.

با تعجب کامل چرخیدم و یک قدم حلو رفتم.

شهروین-چی شده؟

با دستم به بوته اشاره کردم-یه چیزی اون جاست

چرخید و به جایی که اشاره کرده بودم نگاه کرد.

شهروین-من که چیزی نمیبینم حتما باز خیالاتی شدی

اخمی بهش کردم و جلوتر رفتم.

دستم رو جلو بردم و خواستم اون شیئ براق رو بردارم که دستم سوخت.

دستم رو عقب کشیدم.

بریده بود و خون می اومد.

شهروین که انگار دیده بودش جلو اومد و بوته ها رو کنار زد.

خنجر نیاسان بود که خونی شده بود.

romangram.com | @romangram_com