#ملودی_زندگی_من_پارت_213
- حالش خوبه؟
- چه اتفاقی افتاده؟
صداهایی دور و برم شنیدم. سعی کردم چشمامو باز کنم؛ نیمه باز شد. همه جا تار دیده میشد ...
- داره به هوش میاد.
چشمامو باز و بسته کردم. دوباره سعی کردم و آروم آروم چشمامو باز کردم.
- بچه ها چشماشو باز کرد.
- آرشام کجاست؟ برین صداش کنین بیاد.
تازه تونستم اطرافمو ببینم. دخترا دورم جمع شده بودن.
ملینا نگران اومد بالای سرم و گفت:
- خوبی؟
روژین: ملودی تو که ما رو جون به لب کردی. چت شد؟
با این حرفش اتفاقاتی که افتاد برام مرور شد. شستن ظرف ... ونداد تو آشپزخونه ... مستی ونداد ... بوسه ... آرشام ... دعوا کردنشون ... سیلی آرشام ... لب دریا ... شنا ... دریای طوفانی ... صدای آرشام و ...
همه حوادث جلو چشمام رژه میرفت. تازه فهمیدم که چه اتفاق وحشتناکی برام افتاد. مگه من غرق نشده بودم؟ پس اینجا چیکار می کنم؟ نکنه تو اون دنیام؟ نکنه همه اینها تو رویاست؟!
سرفه شدیدی کرد. نفس عمیقی کشیدم که خس خس سینه م بلند شد.
گلنوش با صورت اشکی کنارم نشست و پیشونیمو بوسید.
گلنوش: خوبی شیطونک؟ چرا حرف نمیزنی؟
این ها همه توهمه؟ نکنه دارم خواب می بینم؟!
رو کردم به آرامیس که دستمو گرفته بود. چشماش قرمز بود. چرا این شکلین؟!
با صدای وحشتناکم که گرفته بود گفتم:
- آرامیس یه دونه بزن تو گوشم ببینم خوابم یا بیدار.
آرامیس گریه ش شدت گرفت و گفت:
- خدا مرگم بده. چه بلایی سرخودت آوردی؟
romangram.com | @romangram_com