#ملودی_زندگی_من_پارت_212

چطور تونست این حرفو بزنه؟ چطور به خودش اجازه داد به من بگه تو با پسرا لاس میزنی؟ چطور؟!

لب دریا رسیدم. هوا شرجی بود. دختر قوی ای بودم. اما الان نمیدونم چرا احساس ضعف کردم! اشک تو چشمام حلقه زده. نمی خوام مثل بچه ها گریه کنم.

نفس عمیقی کشیدم. پیش خودم گفتم:

- ملودی آروم باش. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده. آروم باش و به هیچ چیز جز صدای امواج دریا فکر نکن.

فردا عازم کانادا هستم و برای ساعت 3 پرواز دارم.

هوا سرد نبود. احساس گرما کردم. تمام تنم داغ بود. شلوار ورزشی و پولیور تنم بود. پلیور رو از تنم در آوردم. زیرش تاپ حلقه ای تنم بود. چون شبا نمیتونم با بلوز بلند بخوابم.

اصلا احساس سرما نمی کردم. باد ملایم که به پوستم خورد تنم مورمور شد.

پلیورمو پرت کردم رو شن ها. دمپایی هامو در آوردم و با قدمای آروم رفتم تو آب دریا. دریا آروم بود اما هرلحظه ممکن بود طوفانی بشه. انگار دریا دو دل بود!

همینطور رفتم جلو تا اینکه آب تا شونه هام رسید. آخیش خنک شدم. داشتم از گرما میمردم.

صدای آرشام شنیده میشد که صدام می کرد. برای اولین بار به اسم صدام کرد. دوباره صدام کرد.

آرشام: ملودی کجایی؟

خیلی عجیب بود. اون حتی با من به زور حرف میزد. حالا الان داره صدام می کنه و دنبالم میگرده.! هه.

حتما وجدانش درد گرفته و داره عذاب میکشه که همچین تهمتی زده!

فکر کنم منو دید. صداش هم نزدیک میشد. سرمو کمی چرخوندمو زیر چشمی نگاهش کردم. داره نزدیک میشه. اهمیتی ندادم و به راه خودم ادامه دادم.

همینطور داشتم میرفتم جلو که یه لحظه احساس کردم زیر پام خالی شد ...

بدنم یخ کرد. ترسیدم. می خواستم بلند بگم کمک که آب دریا هجوم آورد سمتم و زیر آب رفتم. سعی کردم خودمو بالا بکشم. برگشتم سمتی که آرشام داشت میومد. خواستم بگم کمک که دوباره رفتم زیر آب. دوباره از آب بیرون اومدم. دستامو آوردم بالا و تکون دادم. دیگه چشمام درست نمیدید. چشمام تار شده بود.

تنها چیزی که دیدم این بود که آرشام تیشرتشو در آورد و دوید سمت دریا. دنیا پیش روم تار شد و دیگه هیچی ندیدم.





****






romangram.com | @romangram_com