#ملودی_زندگی_من_پارت_211

آرشام: چه غلطی داشتین می کردین؟

می خواستم یه چیز بارش کنم اما نذاشت حرف بزنم.

آرشام با چشمای به خون نشسته نگاهم کرد و گفت:

- تو همیشه عادت داری با پسرا لاس بزنی؟

دیگه داشت زیاده روی می کرد و این از تحمل من خارج بود.

- خفه شو.

آرشام زد تو صورتم و گفت:

- چطور جرئت می کنی به من می گی چیکار کنم یا نکنم؟

صورتم پرت شد سمت راست؛ دستت بشکنه، وحشی. بالاخره اون روتو نشون دادی.

همه نفرتمو جمع کردم تو چشمامو و با عصبانیت گفتم:

- تو به چه حقی منو زدی؟

آرشام دو دستشو گذاشت رو صورتش و کشید روش؛ دستی تو موهاش زد. کلافه به نظر میومد. انگار پشیمون شده بود. مگه میشه پشیمون هم نشه؟!

آرشام با لحن نسبتا آرومی گفت:

- نمی خواستم این کارو بکنم.

آخه پسره ی یخی میمیری یه ببخشید بگی؟!

اصلا تو حال خودم نبودم. اصلا به حرفش گوش ندادم.

با نفرت زل زدم بهش. این جور مواقع کسی نزدیک من نمیاد. چون بدجور پاچه می گیرم.

- تا حالا کسی منو نزده بود. حتی پدرم تا الان دست روم بلند نکرده.

آرشام دستاشو تو موهاش فرو کرد و گفت: گفتم که نمی خواستم ...

نذاشتم به حرفش ادامه بده.

- خواستن و نخواستنت مال خودت.

با قدمای بلند وتند از کنارش رد شدم و زدم بیرون. به حرفاش که می گفت" صبرکن ... " توجهی نکردم وسمت دریا رفتم. رفتم همون قسمتی که اولین بار رفته بودم که انتهاش به یه دیوار میرسید.


romangram.com | @romangram_com