#ملودی_زندگی_من_پارت_210

دیگه لباش با لبام فاصله زیادی نداشت.

خدایا ازت خواهش می کنم ... کمکم کن ... خدایا صدامو میشنوی؟!

با دستش چونمو کشید طرف صورت خودش.

قبل از اینکه لباش رو لبام قرار بگیره به عقب کشیده شد.

خدایا شکرت. امداد غیبی رسید.

آرشام ونداد رو کوبوند به دیوار و با پاش در آشپزخونه رو بست.

آرشام با صدای عصبی گفت:

- چه غلطی می کنی ونداد؟!

ونداد نیشخند زد و گفت:

- با ملودی خانوم داشتیم در مورد دانشگاه صحبت می کردیم.

ای پسره ی نفهم ... این انگار زیادی هم نخورده و کاملا مست نیست و گرنه کی وقتی مسته دروغ میگه؟! انقدر ادم هشیار میشه؟

آرشام پرتش کرد بیرون و گفت:

- برو گمشو ونداد. برو پیش همون ارازل و اوباش. از خونه ی من گمشو بیرون.

ونداد هیچ تعادلی تو راه رفتن نداشت و هی اینور و اونور میرفت و تِلوتلو میخورد. یواش به سمت در ورودی رفتم و پشت آرشام قرار گرفتم.

ونداد از ویلا خارج شد و رفت.

آرشام چند ثانیه بی حرکت باقی موند. یک دفعه برگشت طرفم که باعث شد یه قدم برم عقب.

- چیکار می کنی ترسیدم!

بهش نگاه کردم. چشماش قرمز بود. به خاطر کم خوابی بود یا عصبانیت؟!

آرشام: از اون پسره غریبه نترسیدی وقتی چسبید بهت اما از من که یه حرکت از خودم نشون دادم ترسیدی؟!

نه که تو غریبه نیستی!

اصلا حوصله ی بحث کردن نداشتم.

- میشه حرف بیخود نزنی؟!


romangram.com | @romangram_com