#ملودی_زندگی_من_پارت_209

بازوهامو محکمتر فشار داد. دیگه صدای شکستن استخون هامو میشنیدم.

سرشو به صورتم نزدیکتر کرد. بوی تند الکل به صورتم خورد. تنم مور مور شد. حالم داشت بهم میخورد.

با این که می دونستم تو حال خودش نیست و هرچی بگم بی فایده ست اما با عصبانیت گفتم:

- آشغال ولم کن. به من کاری نداشته باش. گمشو کنار تا کار دستت ندادم.

ونداد: هیچ غلطی نمی کنی ... ای جونم. تو تاریکی هم این لبای عسلیت برق میزنه.

- من هیچ غلطی نمی کنم؟ نشونت میدم.

بدجور عصبی شده بودم. زانوم رو خم کردم و به وسط پاش ضربه زدم.

صورتش جمع شد و کمی ازم فاصله گرفت و خم شد.

بلند گفت:

- دختره ی کثافت. وحشی.

- وحشی جد و آبادته.

می دونستم نباید با کسایی که مستن لج کنم و عصبیشون کنم اما دست خودم نبود.

می خواستم از کنارش رد بشم و برم اما به بازوم چنگ انداخت و منو سرجای قبلی گذاشت. سرشو نزدیک و نزدیکتر آورد.

خدایا به دادم برس. الان به امداد غیبی نیاز داشتم. خدایا کمکم کن.

سرمو چرخوندم سمت چپ.

ونداد با همون لحن کشدارش گفت:

- وول نخور عسلم.

- خفه شو.

با دستش چونمو محکم گرفت و سمت خودش چرخوند.

- یه بوس دادن که این همه حرف نمی خواد.

سرش رو تا بیشترین حد نزدیک کرد. صورتش فقط 5 سانت با صورتم فاصله داشت.

انقدر چونمو محکم گرفته بود که نمیتونستم به سرم حرکتی بدم.


romangram.com | @romangram_com