#ملودی_زندگی_من_پارت_208

یک ربعی مشغول شستن ظرف ها بودم و زیر لب با آهنگ شعر رو میخوندم.

یه دفعه احساس کردم به عقب کشیده شدم. بشقاب کفی از دستم افتاد تو سینک و من چسبونده شدم به دیوار.

قلبم شروع کرد به تند تپیدن. این دیگه کی بود نصفه شبی؟! می خواستم جیغ بزنم و کمک بخوام که جلوی دهنم گرفته شد. دختر ترسویی نیستم اما الان واقعا ترسیدم.

به کسی که جلوی دهنم رو گرفته بود نگاه کردم؛ نور مهتاب به چهره ش خورد.

خدای من! ونداد؟! ای عوضی.

با دستم دستشو از رو دهنم برداشتم و آروم طوری که صدا بیرون نره گفتم:

- داری چیکار می کنی احمق؟ دستتو بکش.

ونداد خندید. اووف. بوی گند الکل میداد.

ونداد: خانوم کوچولو چرا میترسی؟ من که کاریت ندارم.

از طرز حرف زدنش که کشدار بود و حالت خندیدنش میشه فهمید که مسته. فکر کنم زیاده روی کرده تو خوردن!

ونداد دستاشو دو طرفم قرار داد. دستاش با بدنم با فاصله بود. تعادل زیادی نداشت.

حالا چیکار کنم؟ تنها فکری که به ذهنم رسید این بود که از دستش در برم. فقط نمیدونم چجوری! خسته نباشم با این فکر کردنم!

خدا رو شکر دستاش یه ذره باهام فاصله داشت. سریع خودمو از بین دستاش کشیدم پایین و خم شدم تا از دستش در برم. می خواستم بدوم و برم بیرون که دستمو از پشت کشید و منو کوبوند به دیوار. وای خدا کمرم شکست ...

خودشو بهم نزدیک کرد و گفت:

- خوشگله. زرنگ هستی اما من از تو زرنگ ترم ...

خندید و سرشو آورد جلو و کمی خم شد. به لبام نگاه کرد.

ونداد: هــوم. باید خیلی خوش طعم باشه. چقدر لبات سرخن عسلم!

اَی! حالم بهم خورد.

خودمو تکون دادم اما اون حریف سرسختی بود! بازوهام رو محکم گرفته بود و منو به دیوار میفشرد. اصلا نمیتونستم از جام تکون بخورم.

- دستتو بردار. از اولم ازت بدم میومد. ولم کن.

ونداد با صدای خشمگینی گفت:

- گفته بودم با من لج نکن. تو بالاخره مال من میشی. امروز قرار بود منو ببوسی اما از زیرش در رفتی و منو نبوسیدی. اما الان ...


romangram.com | @romangram_com