#ملودی_زندگی_من_پارت_207
آرامیس: والا خودم تو کارش موندم.
روژین: آرشامه دیگه چه میشه کرد.
- پس وای به حال همسر آینده اش. البته ببخشید آرامیس.
آرامیس: خدا ببخشه. مامان منم همیشه همینو میگه.
- یه چیز دیگه. روژین بیا اینجا ببینم.
روژین اومد کنارم.
روژین: هوم؟
- چرا نگفتی ونداد پسرخاله آرامیسه؟
روژین: مهم نبود.
- درسته اما به هر حال باید می گفتی.
روژین: حالا که فهمیدی.
گلنوش: خیلی خب. برین داخل بعد شروع کنین به جر و بحث کردن.
رفتیم داخل و تو اتاقمون. یکی دوساعتی حرف زدیم. شب شده بود. ملینا برگشته بود. آرشام هم همینطور. اصلا بهم نگاه نمی کرد. کوه یخی از خودراضی!
همه دخترا جمع شدیم تو آشپزخونه و هر کردوم برای شام نظر میدادیم. یکی می گفت قرمه سبزی. یکی می گفت پاستا. یکی می گفت پیتزا و ...
آخر خودم رفتم سر فریزر و چهار تا ماهی در آوردم و مشغول شدم.
****
ساعت نزدیک 12 ست ...
بقیه از فرط خستگی زود خوابیدن. به خاطر پرخوابی ظهر الان خوابم نمی بره. بی خوابی زد به سرم. تصمیم گرفتم برم ظرفای نشسته شام و بشورم. موبایلم رو تو جیب شلوارم گذاشتم و هندزفری رو تو گوشام گذاشتم. چراغی روشن نکردم. نور مهتاب از پشت پرده به داخل آشپزخونه میتابید.
romangram.com | @romangram_com