#ملودی_زندگی_من_پارت_203
به کامیار نگاه کردم. فکش منقبض بود اما حرفی نزد.
چاره ی دیگه ای ندارم جز اینکه قبول کنم. واقعا باید برم ببوسمش؟ وای نه. آها یه فکری.
سریع گفتم:
- باشه.
ونداد نیشخند زد و گفت:
- منتظرم.
- گفتم باشه اما منظورم بوسیدنت نبود.
باید اول بهش دروغ بگم تا دست از بوسیدن برداره!
- من به بوسیدن حساسیت دارم.
ونداد: این که نشد حرف. شوخی میکنی؟
- من باهاتون شوخی ندارم آقای کفگیر.
آرامیس و روژین و گلنوش پقی زدن زیر خنده.
- اما یه کار دیگه میتونیم بکنیم.
ونداد: چی؟
خب خدا رو شکر انگار قانع شد. باید ریسک کنم؛ چاره دیگه ای نیست.
- مچ گیری می کنیم. اگه من بردم که هیچ اگه تو بردی با اینکه حساسیت دارم میبوسمت.
ونداد لبخند موزیانه ای زد و گفت:
- باشه، قبول.
صدای کوبیده شدن در به همدیگه اومد. همه سر ها چرخید سمت در. کی بود مثل خر سرشو گذاشت پایین و رفت؟ به جمعمون نگاه کردم. اِ؟ آرشام بود که! چرا همچین کرد؟! به درک ...
ونداد: بریم پشت ویلا. فضای باز داره. میز شطرنج هم داره. اونجا میشینیم بازی می کنیم.
- باشه. بریم. بچه ها بلندشین.
دخترا اومدن کنارم و هر سه باهم گفتن:
romangram.com | @romangram_com